تبليغاتX
lighthouse

lighthouse

کنگره هم تموم شد ... خیلی جالب بوداز تموم ایران متخصصان مجرب اومده بودن ... طوری حرف می زدن که آدم ناخواسته جذب حرفاشون میشد ...... مسائل خیلی زیادی مطرح شد.. متاسفانه نتونستم تو همه برنامه ها شرکت کنم .... یکی از مسائلی که خیلی روش مانور می دادن عوارض زایمان سزارین بود ... یکی از متخصصا می گفت : خود ما با اینکه از عوارض سزارین آگاهیم ولی بازم سزارین می کنیم... بحث دیگشون رو معاینه واژینال قبل از زایمان بود که چه فایده ای داره وقتی الان تی وی می کنی ۴ سانته ... نیم ساعت بعد مثلا ۵ سانته؟؟؟ راجب حاملگی پست دیت هم بحث شد که ما باید طبق رفرنس تا ۴۱ هفته و ۶ روز به مادر زمان بدیم که اصولا این مورد رو هیچ جا رعایت نمی کنن به خاطر مسائل قانونی که اگه پزشکی بخواد این مسئله رو رعایت کنه و در این ۶ روز برای مادر مشکلی پیش بیاد اونو مسئول می دونن....

چند روز پیش یه برد مامایی برای بازدید از دانشگاه اومده بودن که به امید خدا واسه سال بعد ارشد مشاوره در مامایی رو بیارن ... به نظر رشته خوبی می آد....

بالاخره کلاسای  مدیریت تموم شد... دیگه می تونم جمعه ها استراحت کنم...

یه یاکریم تو کلاسمون لونه داره ... میاد میشه رو برد... وسط کلاس اینور اونور پرواز می کنه .. وقتیم که پنجره رو می بندیم که مثلا حواسمون پرت نشه اینقدر میره میاد بال بال میزنه که مجبور میشیم پنجره رو باز کنیم....

خدا به داد چند روز دیگمون برسه تو فرجه ها دو تا کار آموزی داریم... نفرولوژی که استادش خیلی سخت گیره .. و لیبر....

استادا بهمون گیر دادن که واسه همه درسا الگوریتم درست کنیم ...آخه من موندم دیگه اختلالات جنسی در بارداری که الگوریتم نمی خواد باز ژنیکو یه چیزی.....

پ ن:

از بس که غم تو قصه در گوشم کرد/غم های زمانه را فراموشم کرد

یک سینه سخن به درگهت آوردم/چشمان سخن گوی تو خاموشم کرد

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:11 توسط الست|


لازم است گاهی از مسجد، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس  یاحقیقت ؟! 
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟!!

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج، تا ببینی درتقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟! 

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟!

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگریواز خود بپرسی که سالها سپری شدتا آن بشوم که اکنون هستم. آیاارزشش راداشت ...؟ 

 


 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 2:22 توسط الست|

حضرت زهرا علیهاالسلام در همه ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود.

مظهر یك "دختر"، در برابر پدرش.

مظهر یك "همسر"، در برابر شوهرش.

مظهر یك "مادر"، در برابر فرزندانش.

مظهر یك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش

 وى خود یك "امام" است. یعنى یك نمونه مثالى، یك تیپ ایده آل، یك "اسوه" یك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب كند. او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در اندیشه و رفتار و زندگیش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد. نمى دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟

خواستم از "بوسوئه" تقلید كنم، خطیب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مریم" سخن مى گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است. كه همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است. كه همه فیلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزش هاى مریم را بیان كرده اند. هزار و هفتصد سال است. كه شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به كار گرفته اند. هزار و هفتصد سال است. كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پیكره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و كوشش ها و هنرمندی هاى همه در طول این قرن هاى بسیار، به اندازه این یك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مریم را باز گویند كه: "مریم مادر عیسى است. ". و من خواستم با چنین شیوه اى از فاطمه بگویم، باز درماندم: خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.. دیدم كه فاطمه نیست. خواستم بگویم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.. دیدم كه فاطمه نیست. خواستم بگویم كه: فاطمه همسر على است.. دیدم كه فاطمه نیست. خواستم بگویم كه: فاطمه مادر حسنین است.. دیدم كه فاطمه نیست. خواستم بگویم كه: فاطمه مادر زینب است.. باز دیدم كه فاطمه نیست. نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه ، فاطمه است

منبع: کتاب فاطمه ، فاطمه است دکتر علی شریعتی

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 4:13 توسط الست|

دیروز از سفر برگشتم ... سفر فوق العاده ای بود... حضور تو حرم حضرت معصومه تو شب شهادت حضرت زهرا دل انگیز ترین چیز ممکن بود ... خوندن نماز صبح تو حرم... خوندن دعای کمیل تو جمکران... رفتن به نمایشگاه ... خوردن سوهان ... خرید سوغاتی ...چرت زدن سر کلاسای مذهبی... پچ پچ ها و قهقهه هایی که خوابو از چشای بقیه میگرفت ... عاصی کردن مسئول خوابگاه در حدی که تو یه شب 5بار بهمون تذکر داد... عکس گرفتن از بچه ها در نماهای مختلف وقتی خودشون خبر نداشتن... و گوش کردن به صدای گرم ابی و وانمود کردن به اینکه داری به مداحی حاج محمود کریمی گوش می دی و مثلا خیلی متاثر شدی... و ختم شدن هر بحثی به جمله تف به ریا ...و نهایتا اینکه خیلی خوش گذشت...

پ ن 1: اینقد تو حرم از چپ و راست تحت فشار بدم که تمام بدنم داره درد میکنه... من نمیدونم چه لزومی داره بری 6 ساعت بچسبی به ضریح؟ خب اگه قرار باشه صداتو بشنوه میشنوه دیگه...

پ ن2: با بسیج رفتن سفر یه مزیت خیلی مهمی که داره اینه که هیچ کدوم از مسئولا همراهت نمیان!!!!

پ ن3:

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم...ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم...

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم...زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم...

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند...سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم...

من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام...چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم...

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است...ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

(حسن حسینی)

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 4:10 توسط الست|

امروز دنیا به کام من بود... صبح با تلفنی از آموزش دانشگاه بیدار شدم که گویا طی مراسمی قراره از دانشجویان ممتاز تجلیل بشه  و من هم به عنوان یکی از دانشجویان دعوتم که این خبر اسباب شنگول بودن مارا تا چند صباحی فراهم کرد... امروز الکی رفتم بسیج دانشگاه دیدم دارن اسم می نویسن واسه آخر هفته بچه هار و ببرن زیارت حضرت معصومه منم که چند وقتی بود دلم یه انرژی معنوی قلنبه می خواست از فرصت پیش اومده نهایت بهره رو بردم و مخ فرمانده رو در حدی ماهرانه زدم که قراره منم ببرن این درحالیکه تا حالا رنگ دفتر بسیج رو ندیدم!!! و نهایتا اینکه اکسپت مقالم تو کنگره زایمان ایمن اومده که ارائه اش به شکل سخنرانیه ...

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:36 توسط الست|

   عجب روزهای دل انگیزی است ... روزهایی که موسیقی متن آنها شده زمزمه گنجشکهایی است که آمدن بهار را مژده می دهند... و از شوق در میان شاخه های درخت کاج مدام این سو و آن سو می روند... روزهایی که سرشار است از سرزندگی و لطافت ... روزهایی که به لطف گوشه چشمی آسمان و سخاوت ابرها جلوه ای دیگر یافته اند ... و باران آسمانش  به زمین جانی دوباره می هد و حس رویش را در آن زنده می کنند و دست نوازش می کشد بر گونه گلبرگ های گل باغچه و در ژرفای خاکش رخنه میکند و دانه های نهفته در دل خاک را دعوت می کند به حیات ... و تو در این میان چشم انتظاری برای  به شکوفه نشستن درخت گیلاس و نسیم اردیبهشتی که در گوش گل سرخ نجوا می کند ... و رقص شاخه های نهال در دل باد .... و دست منبسط خورشید خرداد ماه که به وصال گیاهان می رسد ... نگریستن به حرکت ابرها در دل آسمانی که آفتابش بی پروا می تابدو از پس آن فرا رسیدن شب  و درخشش مهتاب در کنار دب اکبر...   

بهار آمد ...تابستان هم می آید ... بعد خش خش برگهای پاییزی را هم خواهی شنید ... بدون شک در چشم به هم زدنی سرمای زمستان در مغز استخوانت رسوخ خواهد کرد...و باز هم این چرخه زندگی دست تو را در دست بهار می گذارد... پس هدف چیست ؟ چرا باید دائما این چرخه را طی کنی؟

مسلم است که هدف فرصت بوده ... با شروع بهار ساعت شنی زندگی دوباره شروع می شود تا شاید فرصتی باشد برای تو ... برای توئی که همیشه منتظر فرصت هستی تا خودی نشان دهی ... تا وقتی خودت را در دادگاه ذهنت محکوم می کنی به خودت می گویی از صبح فردا... از شنبه آینده... از ماه بعد... از اول تابستان... شروع خواهم کرد فرصتی برایت باشد ...... حال منتظر چه هستی هر چه کوتاهی و غفلت بوده را بگذار کنار هیچ نمی خواهد آنها را قاب کنی بزنی به دیوارهای ذهنت تا با هر بار یادآوری اش خودت را سرزنش کنی... بیا دوباره ذهنت را بچین خاطرات خوب و بد هر چه را که بوده بگذار در ارشیو ذهنت بماند ... همه افکار کهنه را بریز دور ... هدفت را مشخص کن ... و بعد برای رسیدن به آن برنامه ریزی کن ... یا می خواهی برسی یا نمی خواهی تکلیفت را با خودت روشن کن دست دست نکن ..... اینک عقایدت را پر رنگتر کن و از آنها چهارچوبی بساز برای نیل به هدفت... و سعی کن در این قابی که درست کردی قدم برداری سعی کن حرکتت مانند سنجاقک باشد پیش رونده ... از غرق شدن در خاطرات گذشته هیچ چیز عایدت نمی شود... مسلما راهت بدون شکست نخواهد بود پس سعی کن از خطاهایت درس بگیری از هر کدام یک نکته بساز و آنرا حک کن در دیوار ذهنت ... و در آخر اینکه به خودت ایمان داشته باش ... و به خدایی که تو را توانا آفریده ...

پ ن: من یه بار تو سال پیش این رویه رو پیش گرفتم جواب می ده اساسی...

پ ن : افسوس که چند صباحی است تمام مهمونی هایی که در اونا شرکت می کنم بیشتر جلسات مشاوره مامایی هستن تا دید و بازدید... پس در نتیجه این که ما حتی اگر نخوایم هم برای افزایش آگاهی دیگران محکوم هستیم به مطالعه در ایام عید

پ ن : امسال عیدیای من رکورد زد... دارم فک می کنم باهاش چی کار کنم؟ شما نظری ندارین؟


  گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه از خم پیچک نیلوفر ها روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است...          

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 1:48 توسط الست|

 

این روزا همه چی قشنگه... زمستون داره آخرین نفساشو می کشه... سرمای هوا لذت بخشه ...

ولی من روزای خوبی رو سپری نمیکنم ...این روزها  دارم خستگی رو با تموم وجود حس می کنم ... صبحا وقتی چشمو باز می کنم و می بینم صبح شده اشک تو چشام جمع میشه... دلم نمی خواد از تختخوابم دل بکنم... می دونم هنوز خستگیم درنیومده باید دوباره پاشم و روز از نو روزی از نو ... پا میشم لباس می پوشم و دوباره راه می افتم به سمت درمونگاهی تو حاشیه شهر تا ظهر ی با مریضا سر و کله میزنم و  ساعت 12 با ته مونده انرژیم اونجا رو ترک می کنم تا برسم خونه ساعت میشه یه ربع به یک لباسامو اصلا در نمی یارم  تند تند نهارمو می خورمو و یک و بیست دقیقه میرم دانشگاه ... استاد می آد سر کلاس قرار گذاشته هر جلسه کوئیز بگیره یه نگاه سرسری به جزوه می اندازم و شروع می کنم به نوشتن... تا ساعت 4 سر کلاسم ، تو ردیف اول تو دل استاد می شینم تا یه جوری خودمو مجبور کنم که گوش بدم و چرت نزنم .... اکثر اوقات 4-6 کلاس جبرانی برامون میذارن و در غیر این صورت 3 حالت پیش می آد یا باید برم سایت و مقاله بخونم ... یا باید با استاد راهنمام صحبت کنم  یا برم سالن مطالعه ... در خوشبینانه ترین حالت اگه استاد واسم کار درست نکنه ساعت 7.30 می رسم خونه... اینقدر خسته می شم که بیشتر شبا شام نخورده خوابم می بره ... دلم به حال این کالبد خاکیم میسوزه.... دلم به حال چشمام می سوزه که یا باید دنبال کلمات کتاب بدوند سطر به سطر تا شاید چیزی عاید مغزم بشه...  

نمی دونم چرا نمی فهمیم که مایه ی آفرینش ما خاک بوده نه فولاد! خیلی تلاش می کنم به روند سابق برگردم ولی نمشه ، تمرکز ندارم ... بازده ام  به شدت کم شده، افکارم پراکنده اس ... یه جورایی سردرگمم...دچار بی انگیزگی مزمن شدم!!!نسبت به همه چی خنثی شدم ... کیفیت مطالعه ام افت کرده یه موضوع رو باید 3-5 بار بخونم تا یادم بمونه... کارای طرحم پیش نمی ره....حوصله هیچ کاری رو ندارم...  امروز اشتباهی به جای درمانگاه رفته بودم بیمارستان وسط راه یادم افتاد برگشتم!!!

انگار استادام دیگه فهمیدن مثل سابق پر انرژی نیستم ... قبلنا کلاس رو دست من و استاد و یکی از دوستام میچرخید ولی الان استاد 2 ساعت کامل حرف بزنه صدا ازم درنمی آد ...امروز که رفته بودم اتاق دکتر شبیری یه ذره نگام کرد بعد گفت برو استراحت کن انگار خیلی خسته ای!!! قبلنا یه متن، یه کنفرانس ، ترجمه یا هر چیز دیگه ای اگه 4ساعت واسش وقت می ذاشتم توپ ا زآب در میومد، ولی الان خودمم بکشم 4 روزم وقت بذارم  نمیشه که نمیشه...

پ ن۱_واقعا دلم به حال خودم میسوزه... تنها جمعه ها میتونستم بخوابم اونم به لطف یکی از اساتید باید این جمعه هم بریم سر کلاس... اونم چه درس مهمی اصول و مدیریت مامایی...وای خدای من!!!!

پ ن۲ _آدمای مختلفی تو زندگی هر کسی هستن... اما تنها با دیدن یک نفره که درصد ادرنالین خونت با سرعت هر چه بیشتر بالا می ره ..... و از اون ور قند خونت با یه سقوط پر شتاب سیر نزولی رو طی می کنه... اون وقته که میشه یه نمودار سهمی کامل... اینجاست که وقتی می خوای گوشیتو برداری اشتباهی کنترل و میگیری تو دستت!!!! بعدشم یادت میره که میخواستی چی کار کنی...

 پ ن۳ـقبول ندارم که گذر زمان خودبه خود مشکلا رو حل میکنه ... فقط اونارو کم رنگ میکنه... در واقع اتفاقای تازه از اهمیت اونا کم میکنه... 

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:38 توسط الست|


   ترم 5 هم با تموم تلخي ها و شيريني ها ... سختي ها و آسونياش... خنده ها و ناراحتيا... شب بيداري ها و درس خوندناش و تنبليا و سهل انگارياش  بالاخره تموم شد و ما شديم ترم 6...

     ترم 5 برام ترم خوبي بود خيلي چيزا ياد گرفتم از بيمارستان و عملي  گرفته تا كلاس درس وتئوري برام جذاب بودن و صد البته شيرين... كاراموزي پزشك قانوني و ديدن جسد دختري كه وقتي داشته يكي از زيباترين لحظه هاي زندگي شو كنار نامزدش سپري مي كرده  با يه تصادف همه چي تموم ميشه ، و جسد زن اعدام شده اي كه به خاطر قاچاق هروئين زندگيش تباه شد و هم صحبت شدن با همه دخترايي كه با دلايل مختلف به قصد طلاق ميومدن اون طرف ترش كاراموزي كودكان و زهرا و مشكل قلبيش و عدم استطاعت مالي خانوادش براي عمل جراحيش و بعدش زايمان و تولد و شادي و حس زندگي و لبخند يك مادر از در اغوش گرفتن فرزندش و شكر كردنش به خاطر سلامتي بچش و نارحتي يه مادر با ديدن نوزاد دخترش  واز دست رفتن اون يك ذره اميدي كه به اشتباه  بودن نتيجه سونو گرافي داشته  و نگراني و دلواپسيش از رو به رو شدن با شوهرش .... همه اين  اتفاقا تو اون لحظه اي كه باهاشون رو به رو مي شدم حس خاصي رو بهم القا مي كرد.... وبا درگير شدن با هر كدوم از اين افكار ديدم نسبت به دنياي اطرافم وسيع تر ميشد ... اينكه مي ديدم دو نفر نسبت به يه اتفاق برخوردهايي كاملا متضاد دارن برام جالب بود..

     امتحانا رو با هر سختي اي كه بود پشت سر گذاشتيم ...بماند كه استادا چه بلا هايي كه به سرمون نياوردن و مجبورمون كردن  امتحان انديشه 2 رو تشريحي بديم و سوالا رو طوري داده بودن كه جواب هر كدومش نصف صفحه مي شد  از اون طرف روز امتحان خواب موندم و ديررسيدم ولي با اين اوصاف 20 شديم! (فكرشو بكنين سر همين امتحان يه ربع به هشت بيدار شدم ... من كه هر روز حداقل نيم ساعت اماده شدنم طول مي كشيد اصلا نفهميدم چطور لباس پوشيدم .... 8 و پنج دقيقه رسيدم دانشگا ... پاموكه گذاشتم تو سالن اصل اولين كسي كه باهاش روبه رو شدم همون پسري بود كه باهم مثل كارد و پنيريم! اون هيچي همكلاسيام از رو لباسام شناختنم! تنها شانسي كه اوردم اين بود كه استاد دير اومد و فرصتي دست داد براي تجديد قوا!) 

فيزيو پات پوست و ارتوپدم تشريحي داديم اونم به طور ديوانه كننده اي سوالات برايمان نااشنا بودن!و ما تا چن روز در شوك به سر مي برديم! تاريخ و اخلاق و مقررات مامايي ام اين ترم پاس كرديم با اين كه يكي از دروس فوق العاده راحت بود ولي استاد گرامي براي مهم جلوه دادن درس سوالات رو به گونه اي طرح كرده بودن كه همگي هاج و واج مونده بوديم، مثلا سوال داده بود كدام از معايب وضعيت سوپاين  نيست تو گزينه ها سه تا معايب داده  يكي مزيت بعد ميگه منظور من مزيتش نيست!ولي به مدد مثبت هايي كثيري كه سر كلاس شكار كرده بوديم يكي از بالاترين نمرات كلاس را گرفتيم.

 تنها واحدي كه خيلي باهاش حال كردم و اصلا غيبت نكردم و فكر پيچوندن كلاس به ذهنم خطور نكرد فيزيو پات چشم بود، استادش محشر بود هم درس دادنش هم اطلاعاتش هم امتحان گرفتنش...

      فراتر از درسا هم يه سري اتفاقا افتاد كه شايد وقتي تو بطن ماجرا  بودم خيلي خيلي برام سخت بود .. ولي الان كه بر مي گردم به عقب و نگا مي كنم  مي بينم زيادم بد نبودن .... گاهي وقتها  لازمه تا  با اين مسائلم روبه رو بشي  تا بتوني خودتو محكم تر بسازي تا بدوني كه هميشه روزگار مطابق ميلت  پيش نميره ...تا بفهمي راه زندگي تركيبي از فراز و نشيب هاست و اين توئي كه بايد اينقدر قوي خودتو ساخته باشي كه نيمه راه كم نياري، كه خسته نشي ، و بدوني كه تا وقتي از يه سر بالايي بالا نرفتي لذت پايين اومدن از سر پاييني رو هيچ وقت نخواهي چشيد... يه جا خوندم كه " بدترين زمان ميتونه بهترين زمان باشه" به اين جمله كاملا ايمان دارم.. چرا كه تو اين موقع هاست كه ادم ميتونه توانايياشو بشناسه .. بدونه كه تا كجا ميتونه پيش بره...و ايا پاهاش مي تونن محكم رو به روي مشكلش بايستن و نلرزن؟ چشماش ميتونن بهش ذل بزنن و دستاش ميتونن به عقب هلش بدن؟ كه اگه بتونه به جاي اينكه كنار بكشه بايسته و اين به اصطلاح گره اي كه افتاده تو طناب زندگيش و باز كنه اين ديگه واسش يه اتفاق تلخ نيست و مثل خاطرات ديگمون كه اروم اروم ميرن  ويه گوشه اي از صندوقچه خاطراتمونو پر ميكنن  و كم كم گرد فراموشي كم رنگشون ميكنه نيستن ... بلكه برامون ارزشمندن... ميشن يه تجربه طلايي كه هميشه همراهمون هستن و هيچ وقت هجوم اتفاقاي تازه اونا رو كنار نميزنه ...

پ ن: گذشته از همه اينا20  واحد ديگه ام پاس شد و ما با كوله باري از علم و دانش ايستاده ايم در استانه ترم 6

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:40 توسط الست|

روحم مي خواهد برود ....يك گوشه بنشيند...


پشتش را كند به دنيا.....


و پاهايش را بغل بگيرد .....و بلند بلند بگويد :


من ديگر بازي نمي كنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 19:37 توسط الست|

چن روزي مي شود كه از تولدش مي گذرد .. همه در هياهو ...مادر پر است از شور و شوق....پدر خوشحال است ...

اما طولي نميكشد كه اين خوشحالي بدل مي شود به غصه...

پزشك برايش تشخيص بيماري قلبي داده...

اشك مي شود مهمان چشمان مادرش...پدرش بغض ميكند...

و او بي خبر از همه جا مي خندد گريه مي كند....

بدون انكه از اين زندگي لعنتي چيزي بداند...

سالها مي گذرد ...و او بزرگ مي شود ...قد مي كشد

درك مي كند كه يك درد هميشگي همراه اوست....

مي فهمد كه دنياي بيرون او مي شود منظره  پشت پنجره بيمارستان...

مي فهمد كه زندگي برايش خلاصه مي شود در تخت بيمارستان...

مي فهمد كه نبايد بدو بدو كند ...

مي فهمد كه وقتي دوستانش در مدرسه بازي مي كنند او بايد بنشيند نقاشي بكشد...

مي فهمد كه اگر نتوانست به مدرسه برود نبايد ناراحت شود...

مي فهمد كه از تمام دنيا يك مادر دارد...يك مادر صبور كه پا به پاي او تلاش مي كند...

مي فهمد كه با هر بار تنگي نفسش مادرش مي ميرد و زنده مي شود...

 مي فهمد كه نبايد به رويش بياورد كه درد دارد بايد دردش را در سينه خفه كند......تا مبادا مادرش ناراحت شود

...

...

...

اولين باري رفتم بالاي سرش مي خواستم ازش خون بگيرم ...دستاي نحيفشو لمس كردم... نگام كرد و به روم لبخند زد...

 

 گفتم نگران نباش درد نداره گفت ميدونم ...راحت باش...

 

نگاش كردم... پاهاش ورم كرده بود....نفسش در نميومد...ماسك اكسيژن داشت...

 

باهاش حرف زدم ...

 

دوست داشت وقتي بزرگ شد ژنتيك بخونه....

 

گفت كه بايد پيوند قلب و ريه اش همزمان انجام بشه ...ولي خانواده اش توانايي پرداخت هزينشو نداره....

 

 

حالا ديگه زهرا بين ما نيست...

 

آخ كه چقدر مادرش اميد  داشت به خوب شدنش... به اينكه يه شب بي دغدغه خوابيدن دخترشو ببينه... به اينكه ببينه

 

درد و رنج كوله بارش و بسته و از جسم دخترش بيرون رفته...

 

زهرا اروم بخواب كه تموم شد همه اون دردها ...همه اون تشويش ها و اضطراب ها ... بخواب دوست صبور من...

 

مي دانم هم اينك كه تنت را به دستان خاك  سپرده ايم و چشمان پر اميدت را بر هم نهاده اي ...

 

وجود پاكت به ارامش رسيده...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:29 توسط الست|


آخرين مطالب
» دنیای این روزای من
» BEYOND THE WORLD
» فاطمه ، فاطمه است
» سفری به رنگ آسمان
» یک بار هم به کام ما...
» **New Year for you**
» روزهای یکنواخت
» تجربیات ما در آستانه ترم6
»
» براي زهرا و زهراهايي كه بي گناه امدند و بي گناه رفتند....
Design By : Pars Skin